خرید بک لینک
اتاق را بوی گند برداشته. چاه سینک گرفته، چاهبازکنی که عصر تویش ریختم تازه دارد عمل میکند و در عوض بوی همهٔ روغنهای سرخشدهٔ این مدت را تحویلم میدهد. دو روز است که ظرفها را با دستمال کاغذی خوب پاک میکنم و بعد توی حمام با کف میشویم و آب میکشم. روند طولانی و غیرقابلتحملی شده اما چارهای ندارم. بارها این و آن گفتهاندم که برو و یک بلدِ کار بیاور بالای سر چاه. نرفتهام. من تا کارد به استخوانم نرسد از کسی چیزی نمیخواهم. فکر میکنم خودم باید از پس همهچیز بربیایم و وقتی میبینم که نمیتوانم، میزنم به کوچهٔ بیخیالی. به راهی که « ولش کن» و «مهم نیست» و « خودش درست میشود»، اما ته دلم میدانم که نمیشود. میدانم معجزهها حتی اگر وجود داشته باشند میروند و آرزومندی را برندهٔ لاتاری میکنند، میروند و ظالمی را ناکار میکنند، میروند و مردهای را زنده میکنند، اما هیچوقت خودشان را خرج چاهگرفتهٔ سینک نمیکنند. من میدانم کمکخواستن از دیگری اتفاقا یک هنر است نه یک اظهار عجز. این دو سال یادم داده که از قضا آن کسی که بلد باشد کمک بخواهد پنج هیچ از منی جلوتر است که تصور میکنم باید با دستهای خودم همهٔ گرهها را باز کنم. از استاد کمک نمیخواهم، از شاگرد کمک نمیخواهم، از همسایه کمک نمیخواهم، از خانواده کمک نمیخواهم، از رفیق و عزیز کمک نمیخواهم و از خودم حکایتی همانی را ساختهام که بهنظر میآمد دانستن هر کاری میتواند و در عمل شبها خدا خدا میکرد که معجزهها، آرزومند و ظالم و مرده را رها کنند و سراغ چاه سینک او بیایند! حتی اینجا نوشتن این حرفها هم برایم حکم دردودل دارد نه التماس کمک.کاش معجزهها به سراغ چاه سینکم بیایند!

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:35

برای من از فراموشی نگو.یک.دوم راهنمایی بودم. مهربانیِ خانم اصفهانی، معلم ادبیاتم، و شیرینی درسدادنش آنقدر به دلم نشسته بود که مسیر ۱۵ سال بعدی زندگیم را عجیب عوض کرد. آن روزها پر از هیجان بودم. همهچیز ادبیات بود و کتاب آبی فارسی دوم راهنمایی و شعر. همهٔ روزهای هفته را به هوای زنگ ادبیات سپری میکردم و زنگ ادبیات آنقدر کوتاه بود که جواب اینهمه انتظار من نبود. آنقدر که آمار زنگهای ادبیات بقیهٔ پایهها را داشتم و با آنهاییشان که رفیق بودم، بعد زنگ حرف میزدم که چه کردید. آنقدر آن روزها را تمام و کمال زندگی میکردم که باور نمیکردم روزی قرار است حتی یکی از کلاسهای ادبیات آن زمان را فراموش کنم. با اینحال روزهای زیادی خوب و وفق مراد را باجزییات مینوشتم. روزهایی که مثلا درس شیرین بود، معلممان شعر زیبایی آورده بود یا مثلا کسی طرفهای میگفت و کلاس از خنده منفجر میشد یا مثلا روزهایی که من جایی از کلاس خوش درخشیده بودم. مینوشتم و فکر میکردم با نوشتن همیشهٔ همیشه کنارم دارمشان.دو.روز آخر اسفند ۹۲ پدرم با یک جعبه پر سررسید که از این و آن رسیده بود آمد خانه. من همانی را برداشتم که از همه زیباتر بود و باخودم گفتم بهانهای است که سالهای جوانی را خوب به قلم دربیاورم. اما سررسید آنقدر وزین بود که دلم نیامد. عید ۹۴ پدرم بازنشسته شده بود و خبری از انبوه سررسیدها نبود. بهناچار همان زیبای چشمنواز سال قبل را گشودم و این بار بهخاطر تاریخهایی که روی صفحهها از قیمت افتاده بود، دلم آمد که زیبایی برگهای کاهیرنگش را برهم بزنم. با خودم دانشگاه میبردم تا جزوهٔ یکی دوکلاس رابنویسم و رفته رفته، پایهٔ ثابت کیفم شد. طرح درس و برنامههای مدرسه را هم همانجا مینوشتم، اما بیشتر از احساساتم م

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:35

آنوقتها که بچهتر بودم، سوغات هر ماموریتی که بابا میرفت، کاپشن بود. کاپشنی که از ترس کوچکنبودن همیشه بزرگتر از قد و قوارهامبود و تا شانههایم میآمد که خودش را به سرشانهٔ آستینهایش برساند، کهنه و قدیمی میشد. کاپشنها خوب و زیبا بودند اما همیشه برای پوشیدن یا زیادی بزرگ بودند یا زیادی کهنه. آن زمان خیال میکردم وقتی به بزرگسالی برسم دیگر گیر کهنگی و بزرگی نخواهم بود، هر چیزی را در بهترین حالت و بهترین زمان میپوشم و هیچوقت حسرت دیری یا زودی چیزی را نمیخورم. امروز اما، یک پالتویی به چشمم آمد که یک روزی اتفاقی به کمدم راه پیدا کرده بود، که همیشه دوست داشتم قد تنم باشد، که یادم هست یک روزی با درد گذاشتمش ته انبار که حتی چشمم هم گاه و بیگاه بهش نخورد. امروز که بعد از مدتها رفتم سراغش، دیدم همان حدیث کودکی ام تکرار شد. دیدم که اندازهام هست اما خاکگرفته و اگر زودتر سراغش میرفتم( یا اگر زودتر خودش سراغم میآمد) حسرتش روی دلم نمیماند.

برچسب: نویسنده: بردیا کاشانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 16:35

صفحه بندی